شعر ، داستان و قسمت هایی از رمان نویسنده |
برخی دوستان پرسیدند در مورد رمان * مارها تشنه اند * و در پاسخ به خواسته ی این دوستان معرفی نامه ای برای رمان یاد شده ارائه می کنم.
در باره ي * مارها تشنه اند *
* مارها تشنه اند * چهارمين رمان چاپ شده ام است که در سال 1386 توسط نشر آگه منتشر شد .
اين رمان در مورد عشقي ممنوع است بين دختري به نام * آينه * و يک مار به نام * سيوگ * که به طور مخفيانه لابلاي سوراخ سنبه هاي ديوار کاهگلي خانه زندگي مي کند و دورادور دختر را زير نظر دارد و به تدریج خود را به او نزديک مي کند. ابتدا وقتي که آينه در خواب است و کم کم ترسش فرو مي ريزد و ... دل می بازد .
در روستا بيماري وخيمي افتاده است که بچه ها را هلاک مي کند و آينه نيز مبتلا شده در مراحل ابتدايي بيماري قرار دارد و مار که شبي پنهاني از سوراخ بيرون مي خزد پي مي برد که آينه بيمار است و روزهاي آخر عمرش را مي گذراند. و اين بيماري علاجي ندارد مگر دارويي مخصوص که فقط در اختيار مارها است و هيچ ماري نه جرئت مي کند و نه تمايل دارد که دست به اين خيانت بزند و نوشداروي مارها را از غار بدزدد و به آينه برساند . اما سيوگ نمي تواند طاقت بياورد و مرگ آينه را شاهد باشد ، حرکت مي کند؛ هر چه بادا باد ! دل به دريا مي زند و انگ خائن و خيانت را نيز به جان مي خرد و ...
از طرفي ديگر جفت سيوگ به نام * خالدار * که به قوانين و حفظ حريم مارها بسيار پايبند و متعصب است و از طرفي دل خوشي از سيوگ ندارد و نیز از دسته ی مارهای بیابانگرد و مهاجم است ، سر در پي سيوگ مي گذارد تا خيانتش را رو کند و هلاکش کند ؛ درس عبرتي براي ديگر مارها.
از طرف ديگر تابستان سختي است و خشکسالي بيداد مي کند.چشمه هاي اطراف تا جنگل هاي دور خشکيده است و فقط پري چشمه ( چشمه ي حاشيه ي محل ) هنوز آب باريکه اي دارد که طبعا حيوانات دور و نزديک را جلب مي کند. در اين ميان مارها به علت قدرت تحرک و جابجايي کم تري که نسبت به ساير جانوران دارند بيشتر به اين آب دل بسته اند و روز به روز نزديک تر مي شوند . طوري که عده اي از مردم محل بيماري کشنده ي بچه ها را به حضور مارها و زهر آنها نسبت مي دهند و معتقدند بايد با مارها مبارزه کرد و نگذاشت که محل را در دست بگيرند.
مارها نيز از قديم دو دسته بوده اند ؛
توضيح نويسنده در مورد مارها :
مارها از بدو آفرينش دو دسته بوده اند :
دسته ي اول مارهاي خانگي ، جنگل نشين و معدودي از مارهاي کوهستان که همواره دوست آدم بوده اند و رام...
دسته ي دوم مارهاي هرزه گرد ، صخره نشين ، بياباني و ...
دسته ي اول همزيست و يار آدمند اما دسته ي دوم کينه ورزند و از هر فرصتي سود مي جويند که نيش بزنند و آدمي را هلاک کنند و واي از آن روزي که تشنه بمانند و بشوند تشنه مار!
...
سيوگ اما خانگي است. هم خانه ي آينه ، دخترکي که دچار بيماري لاعلاجي شده و رو به مرگ است همانند ساير کودکان مگر آنکه نوشدارو...
سيوگ ، سر در چنبر به ملافه ي سفيد مي نگرد و در کله ي مثلثي اش ...
در يک سو خشم و خشونت مارهاي بيابان گرد و وحشي است و مجازات .
در سويي ديگر آينه و دلنشيني جست و خيزش در خانه که بهشت را پيش چشم مي آورد واميد .
از خشم مارها چه باک ! عزم جزم مي کند و ...
« مارها تشنه اند » عشق يک مار را به دختري به نام آينه روايت مي کند .
و همين دو دستگي که در ميان آدم ها هم ديده مي شود منجر به جنگي خونين مي شود بين مار ها که خانه ي آينه را به محاصره در آورده اند و اهالي محل ، که سرنوشت رمان و پايان داستان را رقم مي زند.از طرف ديگر نمود آشکار همين دودستگي را در اتاق آينه مي بينيم که سيوگ از سفر مي آيد با نوشدارو براي نجات آينه اما پس از يک تلاش نا موفق و آغاز تلاش مجدد خالدار سر مي رسد و جنگ آغاز مي شود که نمونه اي است از جنگي که بيرون و در محل در گرفته است ...
متاسفانه کتاب * مارها تشنه اند * از حدود يک سال پيش در بازار کتاب ناياب شده اما از چاپ مجددش خبري نيست .
قصه ی شهرزاد
شهرزاد قصه گو
بر سردر خشونت دیوان
در بند گیسوان خویش
چندی است آویخته،بی قرار
پرپر می زند
یک نفر نیست بپرسد که چه حالی دارد.
دیو سکوت اما
لبخنده زن
بر مخمل زبان آرمیده است.
سنگین،موزون
و با وقار !
امیرمحمد اعتمادی ۱۱/۸/۱۳۷۴
{ این هم یک پست جدید به خواسته ی برخی دوستان بسیار عزیز. }
...
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
...
گاهی فکر می کنم با وجود این بیت مولانا چه لزومی دارد باز هم شعری گفته شود ؟؟؟
نشانی
...و
خیز خیز خیال را
تا بند بند عشق
دو نشانی دارم ؛
یک ـ
بلور قطره اشکی گرم
از دل صخره ی سرد
چکه چکه...چکه
چشمه کوهی !
جوش جوش
تا بوسه های ناشکیب رود و دامن نجیب دریا
دو ـ
از چرخابه ی کف و موج
تا سپیده ی شوره شنزار
تا سبز ملس اردیبهشت
تا هرم بیشه ی نیمروز
تا پسین سرخ کوهستان
پشته پشته ، دشت دشت
خیال می دوانم
آخر ،
زاده ی خیالم من ...
امیرمحمد اعتمادی ۲۹ /۱۱/۸۶
دیوانه ی عشق(کمدی در پنج پرده )
« ۱ »
زمین ؛ افسرده
درها ؛ بسته
دیوار ؛ بلند
بام ها ؛ سست و لرزنده
و آنتن های بسیار ؛
چنبره بر بام
آنتن ها !
آنتن ها !
آنتن ها !
که با چنگال های آهنین و چسبناک
جمله ی امواج را می بلعند
الاّ موج عشق
« ۲ »
یکی اما نشسته بر لب بامی است
تنها
همه دیوانه اش می خوانند
زیرا
هیچ موجی را نمی نوشد
الاّ موج عشق
« ۳ »
دستهایش دیری است
از هر سو برافراشته
اما
هیچ دستیش لمس ننمود هنوز
هیچ کس امواج عشق را
نمی افشاند به بامی دلتنگ
دسته های مرغ مهر آوازه خوان
دیری است
در شفق گم شده اند
« ۴ »
شفق ؛ مات و مه آلوده
افق ؛ سرد است و ساکن
آسمان ؛ مغموم
هیچ آوایی نیست
خاموشی است
خاموشی
« ۵ »
دل بر آن دیوانه ام می سوزد !
۲۳/۸/۱۳۷۳
امیرمحمد اعتمادی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|