« تبرئه »
یک اتفاق بود
فقط يك اتفاق!
سبز قبا قضا را نزديك شد
و سرپنجه ی قدر بر گرده اش نشست.
پس چرا كلاغ محكوم شد ؟!
امیر محمد اعتمادی
جدی جدی!
« پژوهشی میدانی درباب علل کتاب نخوانی (!) با نیم نگاهی به هم سفر مرغ عشق و فوایدش ! »
بله ، پژوهشی است ، میدانی !
سر میدان دیدم دو اتومبیل به هم خوردند ! نه، نمی خواهم خبر بدی بدهم ، به قول راننده ها فقط « مالیدند» ویک قطره خون از دماغ کسی نریخت .
اما تا شعاع یک چهار راه از هر طرف سرها به این سو بود . حتی یک نفر با تمام سرعتش دوید که ببیند کی چقدر خسارت خورد و تقصیر با کی بود و کروکی و… انگار پلیس باشد!
صد متر جلوتر زدم کنار و خندیدم .
خب ، برادر من ، عزیز من ، هم نوع من ، به جای پر کردن مغزت با آت و آشغال و دانسته های بی ارزش - که ندانستن اش بهتر است - بروید همسفر مرغ عشق را بخوانید ، که ده - دوازده ساعت در دنیایی به سر ببرید که هرگز هرگز هرگز خیالش را نیز نمی کردید.
تازه این فقط یک رمان من است که یک نویسنده ام از میان نویسندگان بی شمار . مطمئن باشید در رمان ها و داستان ها به زیبایی هایی می رسید که روح تان جلا می یابد و زیبایی خودتان را نیز بهتر و بیشتر حس و لمس می کنید .
و یک جمله به آن دسته که غر می زنند و می گویند : ولش کن بابا ، جلای روح چیست ، یه چه دردی می خورد ؟...
من که ...خودتان بهتر می دانید این غر زدن خود فریبی است ومقاومت بیخود و بیجهتی دارید که هیچ سودی ندارد ، بلکه
دم به دم زیان و خسارت بیشتری بار می آورد .
والبته متفکران افتراق انسان و حیوان را در همین« روح و غذای روح» می دانند ، وگرنه خوردن و خفتن و … را که هر جانداری دارد . پس نگوییم غذای روح کدام است و به چه دردی می خورد .
و برویم همسفر مرغ عشق را بخوانیم !!!!!!!!!!!
فروشگاه مرکزی : تهران ـ خیابان شهید بهشتی ( عباس آباد ) ـ خیابان اندیشه ـ اندیشه ی سوم شرقی ـ شماره ی ۱۴
« دیدار »
دیشب دیدمش؛
در خم خواب و خیال
چرخ می زد
سنگین گام
چون وهم
دیشب دیدمش؛
در خلسۀ تن
بودش ستوه بود و نفس گیر
و
نبودش ملال ،
تهی .
دیشب دیدمش ؛
در خلسۀ خواب و خیال من
مه زده بود و غبارپوش
مات ،
نه !
دیشب هم ندیدمش !
امیر محمد اعتمادی 11/6/85
