« نجوای پاییزه »
دژخیم باد
ولوله ای انداخت در باغ
تند و تیز تیغ تکاند و
...
سپیدار سرافراز و چنار پیر را
آب از سر می چکید ٬
ردا از دوش افکندند ؛
لخت و پاک
در نم بارش عشق
به نماز ایستادند...
تنگ غروب بود و سکوتی٬
سپید ٬ سرد ٬
ژرف و وهم انگیز .
امیرمحمد اعتمادی ۲۷/۶/۷۴
نوشته شده توسط امیرمحمد اعتمادی در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 21:11 | لینک ثابت |

