« لبخند ژوکوند »
پرسش ناگاه دختر نابینا هوش از سر همه ربود .
« مادر! لبخند ژوکوند که این همه تعریفشو میکنن مگه چی هست ؟ »
زن مات و مبهوت به یک یک هم صحبتهایش نگریست ٬ و به شوهرش .
حضار در جواب نگاههای ملتمسانه اش رو می گرداندند و در سکوت با بغض دست و پنجه نرم می کردند .
چگونه می توانستند لبخند ژوکوند را به آدمی نشان بدهند که در طول عمر سیزده ساله اش هیچ ندیده بود و نمی توانست درک کند « دیدن » چه معنایی دارد .
دختر گوش تیز کرد تا از سکوت محفل چیزی دریابد ٬ اما فضا مملو از صدای سنگین نفس های مغموم بود و دیگر هیچ .
دانست سوال بجا و زیبایی کرده است ؛ یک سؤال هنری ٬ که هیچ یک از هنرمندان توان پاسخگویی اش را نداشتند . با تبختر گردن کشید و چشمهای ناشی و بی حالتش را دور تا دورمجلس چرخاند . نمی دانست سرها پایین است ٬ می کوشید چشم در چشم حضار قرار بگیرد . لب فشرد و خنده کودکانه اش را مهار کرد .
بار دیگر که گوش تیز کرد ٬ صدای پای آشنایی شنید که نزدیک می شد ٬ مثل همیشه محکم و استوار . لحظه ای بعد دست نیرومند پدر را پشت دست خود شناخت که به نوازش دست چپش را فشرد ٬ بالا برد وکنج لبهای به هم فشرده اش گذاشت .
ندید چگونه با هجوم گریه مبارزه می کرد ٬ شنید که گفت :
« چین لبتو لمس کن عزیزم ٬ لبخند ژوکوند همینه ! »
امیرمحمد اعتمادی
« رقص مهتاب »
هراس !
نیش زهرآگینی تا دل وجان شان رخنه کرد که موج انجمادی همراه داشت ؛ کودکی پنج ساله ، شب هنگام ، خانه را ترک کند ؟ کجا می رود و به چه منظور؟
چاره جویانه به هم خیره شدند .
به کجا رو کنند و از که کمک بخواهند ؟ به نگاه طعنه آمیز این و آن چه بگویند ؟ پسرشان آن وقت شب چرا بیرون می رفت ؟ چرا دزدانه ؟ و بی شمار چراهایی که چشم در چشم مبادله می کردند .
زن بینی بالا کشید .
مرد دست نوازشی سرش کشید « می روم این دور و بر نگاهی می اندازم . »
زن هق هق زد « من هم می آیم ، دلم می ترکد اینجا. »
« تو مراقب بچه باش . » و اشاره به دختر سه ساله کرد که سر به بالش گذاشته بود
و پلکهای سنگینش باز و بسته می شد .
***
در بازگشت ، رنگ پریده و لرزان به فکر بود . آخر، چه جوابی دارم ؟ بگویم کجاست ؟
چشمش راست به گوشۀ بالایی هال افتاد . بهت زده زل زد به تیله های شفاف ، و دست سرخ و یخ کردۀ پسرش . پس پس رفت تا پشتش خورد به در.
آن طرف ، زن با اشاره به سکوت می خواندش .
ساعتی بعد که پسرک خوابید ، زن و شوهر پچ پچه می کردند.
« ازآشپزخانه که درآمدم ، آنجا بازی می کرد . »
« می پرسیدی کجا رفته بود . »
زن با تاکید گفت « نه ! به روش نمی آوریم . » استدلال می کرد سودی ندارد که هیچ ، کار را سخت تر هم می کند .
***
صدای مرد بلند شد « نه ! امکان ندارد . » و زن را آشفته بیدار کرد .
زن نگاه خواب زده سوی مرد کج کرد ؛ به نفس نفس افتاده و کابوس زده در رختخواب نشسته بود و زیر نگاه پرسانش، عرق از پیشانی می گرفت .
« هیچ ! هیچ ! خیالاتی شدم . »
شایعه ای سرزبانها بود ؛ پسر بچه ای سر شب لای بوته های کنارۀ رود می ایستاد و پنهان وآشکار به آب زلال زل می زد . سه شب پشت سرهم دیده شده بود .
عده ای آن را زادۀ وهم و گمان می پنداشتند . برخی آن را سایه ای تصور
می کردند که در تاریک روشن سر شب چشم را به خطا می انداخت . و بیشتر
می گفتند « شبح ! »
مرد می کوشید روی موضوع دیگری تمرکز کند اما بی اراده و دستخوش وسواس ، شبحی را می دید ایستاده میان بوته های درهم تنیدۀ تمشک و پلیم ، و زل زده به آب روان .
پرسشی شوم بر ذهنش سایه می ا نداخت . پرسشی که می توانست خردش کند ؛
« پسرم دیوانه شده ؟ »
به خود دلداری می داد « نه ! امکان ندارد .» و باز می گفت « آخر، چرا ؟ » و نگاهی گوشه چشمی به زن می انداخت . چه فکر درستی کرده بود ! تعقیب پسر به طور قطع نتیجه می داد .
چشم بست ، به امید فردا شب .
***
سر شب بود و پسر گوشۀ هال تیله بازی می کرد . مرد به رختخواب رفت و صدای نرم باز و بسته شدن در را که شنید سر در آورد .
زن اشاره می زد « هیس! »
مرد پچ پچه کرد « صبر می کنم کمی دور شود . نترس ! می دانم کجا می رود . » و به یاد شبح رودخانه راه افتاد .
پانصد قدم پایین تر ، کنارۀ پیوستگاه دو رود ، بیشه ای بود از بوته های آخر بهار . مرد از کنارۀ رود ، لا بلای گله و بوته ها گام برمی داشت و سایۀ پسر را می پایید.
ماه شب چهارده درخششی دل نواز داشت . ماه دیگر ، لغزان در آب زلال ، محصور در بیشۀ کوتاه کناره از یک سو و توسکاهای بلند میان دو رود از سویی دیگر ، مرد را به رؤیا می خواند .
تکیه به صخره ای داد و نشست . به یاد شایعۀ شبح افتاد ، و به یاد پسرش ، که دمی فراموش کرده بودش .
پیش خود گفت « پسرمن ؟ آخر چرا ؟ »
ناباور بوته ها را کنارمی زد ، پیش می رفت ومدام ازخود می پرسید « آخر، اینجا برای پسری پنج ساله چه جاذبه ای دارد ؟ »
از پشت درختچه ای پسر را زیر نظر گرفت ؛ همان شبح لابلای بوته ها !
سرانجام توانست پیش برود . ابتدا از دور پسر را صدا زد ، آرام و نرم که نترساندش .
پسر به ماهی خیره شده بود که با جنبش نرم آب می رقصید ، انگار دنیایی دیگر داشت ، در دل رود .
دست پدر که بر شانه اش نشست بی آنکه منتظرپرسشی بماند ، گفت « من ماه را دوست داشتم ! » خم شد ، قلوه سنگی برداشت و پرتاب کرد .
سنگ به صخرۀ روبرو خورد و شلپی میانۀ رود افتاد . آب متلاطم شد و ماه تاب دار کژومژ جنبید و درهم شکست .
پسر دست در دست پدر به خانه بر می گشت .
***
بیرون رفتن شبانۀ پسرک تکرار نشد ، شایعۀ شبح کم کم از زبان ها افتاد. اما گاهی زن و مرد پچ پچه می کنند « یعنی چه من ماه را دوست داشتم؟ »
امیرمحمد اعتمادی 21/3/79
« رقص مهتاب »
هراس !
نیش زهرآگینی تا دل وجان شان رخنه کرد که موج انجماد و تن لرزه ای همراه داشت ؛ کودکی پنج ساله ، شب هنگام ، خانه را ترک کند ؟ کجا می رود و به چه منظور؟
چاره جویانه به هم خیره شدند .
به کجا رو کنند واز که کمک بخواهند ؟ به نگاه طعنه آمیزاین و آن چه بگویند ؟ پسرشان آن وقت شب چرا بیرون می رفت ؟ چرا دزدانه ؟ و بی شمار چراهایی که چشم در چشم مبادله می کردند .
زن بینی بالا کشید .
مرد دست نوازشی سرش کشید « می روم این دور و بر نگاهی می اندازم . »
زن هق هق زد « من هم می آیم ، دلم می ترکد اینجا. »
« تو مراقب بچه باش . » و اشاره به دختر سه ساله کرد که سر به بالش گذاشته بود و پلکهای سنگینش باز و بسته می شد .
***
در بازگشت ، رنگ پریده و لرزان به فکر بود . آخر، چه جوابی دارم ؟ بگویم کجاست ؟
چشمش راست به گوشۀ بالایی هال افتاد . بهت زده زل زد به تیله های شفاف ، و دست سرخ و یخ کردۀ پسرش . پس پس رفت تا پشتش خورد به در.
آن طرف ، زن با اشاره به سکوت می خواندش .
ساعتی بعد که پسرک خوابید ، زن و شوهر پچ پچه می کردند.
« ازآشپزخانه که درآمدم ، آنجا بازی می کرد . »
« می پرسیدی کجا رفته بود . »
زن با تاکید گفت « نه ! به روش نمی آوریم . » استدلال می کرد سودی ندارد که هیچ ، کار را سخت تر هم می کند .
***
صدای مرد بلند شد « نه ! امکان ندارد . » و زن را آشفته بیدار کرد .
زن نگاه خواب زده سوی مرد کج کرد ؛ به نفس نفس افتاده و کابوس زده در رختخواب نشسته بود و زیر نگاه پرسانش، عرق از پیشانی می گرفت .
« هیچ ! هیچ ! خیالاتی شدم . »
شایعه ای سرزبانها بود ؛ پسر بچه ای سر شب لای بوته های کنارۀ رود می ایستاد و پنهان وآشکار به آب زلال زل می زد . سه شب پشت سرهم دیده شده بود .
عده ای آن را زادۀ وهم و گمان می پنداشتند . برخی آن را سایه ای تصور
می کردند که در تاریک روشن سر شب چشم را به خطا می انداخت . و بیشتر می گفتند « شبح ! »
مرد می کوشید روی موضوع دیگری تمرکز کند اما بی اراده و دستخوش وسواس ، شبحی را می دید ایستاده میان بوته های درهم تنیدۀ تمشک و پلیم ، و زل زده به آب روان .
پرسشی شوم بر ذهنش سایه می ا نداخت . پرسشی که می توانست خردش کند ؛
« پسرم دیوانه شده ؟ »
به خود دلداری می داد « نه ! امکان ندارد .» و باز می گفت « آخر ، چرا ؟ » و نگاهی گوشه چشمی به زن می انداخت . چه فکردرستی کرده بود ! تعقیب پسر به طور قطع نتیجه می داد .
چشم بست ، به امید فردا شب .
***
سر شب بود و پسر گوشۀ هال تیله بازی می کرد . مرد به رختخواب رفت و پتو سر کشید . صدای نرم باز و بسته شدن در را که شنید سر در آورد .
زن اشاره می زد « هیس! »
مرد پچ پچه کرد « صبر می کنم کمی دور شود . نترس ! می دانم کجا می رود . » و به یاد شبح رودخانه راه افتاد .
پانصد قدم پایین تر ، کنارۀ پیوستگاه دو رود ، بیشه ای بود از بوته های آخر بهار . مرد از کنارۀ رود ، لا بلای گله و بوته ها گام برمی داشت و سایۀ پسر را می پایید.
ماه شب چهارده درخششی دل نواز داشت . ماه دیگر ، لغزان در آب زلال ، محصور در بیشۀ کوتاه کناره از یک سو و توسکاهای بلند میان دو رود از سویی دیگر ، مرد را به رؤیا می خواند .
تکیه به صخره ای داد و نشست . به یاد شایعۀ شبح افتاد ، و به یاد پسرش ، که دمی فراموش کرده بودش .
پیش خود گفت « پسرمن ؟ آخر چرا ؟ »
ناباور بوته ها را کنارمی زد ، پیش می رفت ومدام ازخود می پرسید « آخر، اینجا برای پسری پنج ساله چه جاذبه ای دارد ؟ »
از پشت درختچه ای پسر را زیر نظر گرفت ؛ همان شبح لابلای بوته ها !
سرانجام توانست پیش برود . ابتدا از دور پسر را صدا زد ، آرام و نرم که نترساندش .
پسر به ماهی خیره شده بود که با جنبش نرم آب می رقصید ، انگار دنیایی دیگر داشت ، در دل رود .
دست پدر که بر شانه اش نشست بی آنکه منتظرپرسشی بماند ، گفت « من ماه را دوست داشتم ! » خم شد ، قلوه سنگی برداشت و پرتاب کرد .
سنگ به صخرۀ روبرو خورد و شلپی میانۀ رود افتاد . آب متلاطم شد و ماه تاب دار کژومژ جنبید و درهم شکست .
پسر دست در دست پدر به خانه بر می گشت .
***
بیرون رفتن شبانۀ پسرک تکرار نشد ، شایعۀ شبح کم کم از زبان ها افتاد. اما گاهی زن و مرد پچ پچه می کنند « یعنی چه من ماه را دوست داشتم؟ »
امیرمحمد اعتمادی 21/3/79

