تبليغاتX
دایره ی افسون
                     

                   « لبخند ژوکوند »                                      

 

 پرسش ناگاه دختر نابینا هوش از سر همه ربود .

  « مادر! لبخند ژوکوند که این همه تعریفشو میکنن مگه چی هست ؟ »

 زن مات و مبهوت به یک یک هم صحبتهایش نگریست ٬ و به شوهرش .
حضار در جواب نگاههای ملتمسانه اش رو می گرداندند و در سکوت با بغض دست و پنجه نرم می کردند .

چگونه می توانستند لبخند ژوکوند را به آدمی نشان بدهند که در طول عمر سیزده ساله اش هیچ ندیده بود و نمی توانست درک کند « دیدن » چه معنایی دارد .

دختر گوش تیز کرد تا از سکوت محفل چیزی دریابد ٬ اما فضا مملو از صدای سنگین نفس های مغموم بود و دیگر هیچ .
دانست سوال بجا و زیبایی کرده است ؛ یک سؤال هنری ٬ که هیچ یک از هنرمندان توان پاسخگویی اش را نداشتند . با تبختر گردن کشید و چشمهای ناشی و بی حالتش را دور تا دورمجلس چرخاند . نمی دانست سرها پایین است ٬ می کوشید چشم در چشم حضار قرار بگیرد . لب فشرد و خنده کودکانه اش را مهار کرد .

 
بار دیگر که گوش تیز کرد ٬ صدای پای آشنایی شنید که نزدیک می شد ٬ مثل همیشه محکم و استوار . 
لحظه ای بعد دست نیرومند پدر را پشت دست خود شناخت که به نوازش دست چپش را فشرد ٬ بالا برد وکنج لبهای به هم فشرده اش گذاشت . 
ندید چگونه با هجوم گریه مبارزه می کرد ٬ شنید که گفت :  

 

 « چین لبتو لمس کن عزیزم ٬ لبخند ژوکوند همینه ! »

 

 

                                                امیرمحمد اعتمادی

نوشته شده توسط امیرمحمد اعتمادی در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 0:46 | لینک ثابت |

                        

                        «   رقص مهتاب   » 

 

 

هراس  !

     نیش زهرآگینی تا دل وجان شان رخنه کرد که موج انجمادی همراه داشت ؛ کودکی پنج ساله ، شب هنگام ، خانه را ترک کند ؟  کجا می رود و به چه منظور؟

     چاره جویانه  به هم  خیره شدند .

     به کجا رو کنند و از که کمک  بخواهند  ؟ به  نگاه  طعنه آمیز این و آن چه  بگویند ؟ پسرشان آن  وقت شب  چرا بیرون می رفت  ؟ چرا دزدانه  ؟  و  بی شمار  چراهایی که چشم  در چشم مبادله می کردند .

    زن  بینی  بالا کشید .

    مرد دست نوازشی  سرش کشید « می روم این دور و بر نگاهی می اندازم . »

زن هق هق زد « من هم می آیم ، دلم می ترکد اینجا. »

    « تو مراقب بچه باش .  » و اشاره به دختر سه ساله کرد که سر به بالش گذاشته بود
و پلکهای سنگینش باز و بسته می شد .

 

                                              ***

 

   در بازگشت ، رنگ پریده و لرزان  به  فکر بود .  آخر، چه جوابی دارم  ؟  بگویم کجاست ؟

 چشمش راست به گوشۀ بالایی هال افتاد . بهت زده زل زد به تیله های شفاف ، و دست سرخ و یخ کردۀ پسرش  .  پس پس  رفت تا پشتش خورد  به  در.

     آن طرف ، زن با اشاره به سکوت می خواندش .

 ساعتی بعد که پسرک خوابید ، زن و شوهر پچ پچه می کردند.

 « ازآشپزخانه  که درآمدم ، آنجا بازی می کرد . »

« می پرسیدی کجا رفته بود . » 

زن با تاکید گفت « نه ! به  روش  نمی آوریم . » استدلال می کرد سودی ندارد که هیچ ، کار را  سخت تر  هم  می کند .

 

                                              ***

 

 صدای مرد  بلند شد  «  نه ! امکان ندارد . »  و  زن  را  آشفته بیدار کرد .

زن  نگاه  خواب زده  سوی مرد کج کرد ؛  به  نفس نفس افتاده  و کابوس زده  در رختخواب  نشسته بود  و زیر نگاه  پرسانش، عرق از پیشانی  می گرفت .

 « هیچ ! هیچ ! خیالاتی شدم . »

  شایعه ای سرزبانها  بود ؛ پسر بچه ای  سر شب لای بوته های کنارۀ رود می ایستاد و پنهان وآشکار به آب زلال زل  می زد .  سه  شب  پشت سرهم  دیده  شده  بود .

   عده ای  آن  را  زادۀ  وهم  و گمان  می پنداشتند  .  برخی  آن  را  سایه ای  تصور

می کردند  که  در تاریک روشن  سر شب  چشم  را به خطا  می انداخت  .  و  بیشتر  
 می گفتند  « شبح ! »

  مرد  می کوشید  روی  موضوع  دیگری  تمرکز کند اما  بی اراده  و  دستخوش وسواس ،  شبحی را می دید  ایستاده میان  بوته های درهم تنیدۀ  تمشک و پلیم  ،  و زل زده  به  آب روان .

 پرسشی  شوم  بر ذهنش سایه  می ا نداخت .  پرسشی  که می توانست خردش  کند ؛

  « پسرم  دیوانه  شده  ؟ »  

 به خود دلداری می داد « نه ! امکان ندارد .» و باز می گفت « آخر، چرا ؟ » و نگاهی  گوشه چشمی به زن می انداخت . چه  فکر درستی کرده بود !  تعقیب  پسر به طور قطع  نتیجه  می داد .

  چشم بست ، به امید فردا شب .

 

                                              ***

 

  سر شب  بود  و  پسر گوشۀ هال  تیله بازی می کرد . مرد  به  رختخواب رفت و صدای نرم باز و بسته شدن در را که شنید سر در آورد .

 زن اشاره  می زد « هیس! »

مرد پچ پچه کرد « صبر می کنم کمی دور شود . نترس ! می دانم کجا می رود . »  و به یاد شبح رودخانه راه افتاد .

  پانصد  قدم  پایین تر ، کنارۀ  پیوستگاه  دو  رود ، بیشه ای  بود از  بوته های  آخر بهار .  مرد از کنارۀ  رود ، لا بلای گله و بوته ها  گام  برمی داشت و سایۀ  پسر را می پایید.

 ماه  شب  چهارده  درخششی  دل نواز داشت  .  ماه  دیگر ،  لغزان  در آب  زلال ، محصور در بیشۀ کوتاه  کناره از یک سو و توسکاهای  بلند میان دو رود از سویی دیگر ،  مرد  را به  رؤیا  می خواند .

  تکیه  به  صخره ای داد و نشست . به یاد شایعۀ شبح افتاد ، و به یاد پسرش ، که دمی  فراموش  کرده بودش .

 پیش خود گفت « پسرمن ؟ آخر چرا ؟ »

  ناباور بوته ها را کنارمی زد ، پیش می رفت ومدام ازخود می پرسید « آخر، اینجا برای  پسری پنج ساله چه جاذبه ای دارد ؟ »

از پشت درختچه ای پسر را زیر نظر گرفت ؛ همان شبح لابلای  بوته ها !

  سرانجام  توانست  پیش برود . ابتدا  از دور پسر را صدا زد ، آرام  و  نرم  که نترساندش .

پسر به  ماهی خیره شده  بود  که با جنبش نرم  آب می رقصید ، انگار دنیایی  دیگر داشت ، در دل رود .

دست پدر که بر شانه اش نشست بی آنکه منتظرپرسشی بماند ، گفت « من ماه را دوست داشتم ! » خم شد ، قلوه سنگی برداشت و پرتاب کرد .

 سنگ به صخرۀ روبرو خورد  و شلپی  میانۀ رود افتاد . آب متلاطم شد و ماه تاب دار کژومژ جنبید و درهم  شکست .

پسر دست در دست پدر به خانه بر می گشت .

 

                                               ***

 

بیرون رفتن شبانۀ پسرک  تکرار نشد ، شایعۀ شبح کم کم از زبان ها افتاد. اما گاهی زن و مرد پچ پچه می کنند « یعنی چه من ماه را دوست داشتم؟ »

 

                     

                                             امیرمحمد اعتمادی       21/3/79

 

نوشته شده توسط امیرمحمد اعتمادی در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 18:22 | لینک ثابت |

  

                                     «   رقص مهتاب   » 

 

 

هراس  !

     نیش زهرآگینی تا دل وجان شان رخنه کرد که موج انجماد و تن لرزه ای  همراه داشت ؛ کودکی پنج ساله ، شب هنگام ، خانه را ترک کند ؟  کجا می رود و به چه منظور؟

     چاره جویانه  به هم  خیره شدند .

     به کجا رو کنند واز که کمک بخواهند ؟ به نگاه طعنه آمیزاین و آن چه بگویند ؟ پسرشان آن وقت شب چرا بیرون می رفت ؟ چرا دزدانه ؟  و بی شمار چراهایی که چشم در چشم مبادله می کردند .

    زن  بینی  بالا کشید .

    مرد دست نوازشی  سرش کشید « می روم این دور و بر نگاهی می اندازم . »

زن هق هق زد « من هم می آیم ، دلم می ترکد اینجا. »

    « تو مراقب بچه باش .  » و اشاره به دختر سه ساله کرد که سر به بالش گذاشته بود و پلکهای سنگینش باز و بسته می شد .

 

                                              ***

 

     در بازگشت ، رنگ پریده و لرزان  به  فکر بود . آخر، چه جوابی دارم ؟ بگویم کجاست ؟

 چشمش راست به گوشۀ بالایی هال افتاد . بهت زده زل زد به تیله های شفاف ، و دست سرخ و یخ کردۀ پسرش  .  پس پس  رفت تا پشتش خورد  به  در.

     آن طرف ، زن با اشاره به سکوت می خواندش .

 ساعتی بعد که پسرک خوابید ، زن و شوهر پچ پچه می کردند.

 « ازآشپزخانه  که درآمدم ، آنجا بازی می کرد . »

« می پرسیدی کجا رفته بود . » 

زن با تاکید گفت « نه ! به  روش  نمی آوریم . » استدلال می کرد سودی ندارد که هیچ ، کار را  سخت تر  هم  می کند .

 

                                              ***

 

 صدای مرد  بلند شد  «  نه ! امکان ندارد . »  و  زن  را  آشفته بیدار کرد .

زن  نگاه  خواب زده  سوی مرد کج کرد ؛  به  نفس نفس افتاده  و کابوس زده  در رختخواب  نشسته بود  و زیر نگاه  پرسانش، عرق از پیشانی  می گرفت .

 « هیچ ! هیچ ! خیالاتی شدم . »

  شایعه ای سرزبانها  بود ؛ پسر بچه ای  سر شب لای بوته های کنارۀ رود می ایستاد و پنهان وآشکار به آب زلال زل  می زد .  سه  شب  پشت سرهم  دیده  شده  بود .

   عده ای آن را  زادۀ  وهم  و گمان  می پنداشتند  .  برخی آن را  سایه ای  تصور

می کردند  که  در تاریک روشن  سر شب  چشم  را به خطا می انداخت . و  بیشتر   می گفتند  « شبح ! »

  مرد  می کوشید  روی  موضوع  دیگری  تمرکز کند اما  بی اراده  و  دستخوش وسواس ،  شبحی را می دید  ایستاده میان  بوته های درهم تنیدۀ  تمشک و پلیم  ،  و زل زده  به  آب روان .

 پرسشی  شوم  بر ذهنش سایه  می ا نداخت .  پرسشی  که می توانست خردش  کند ؛

  « پسرم  دیوانه  شده  ؟ »  

 به خود دلداری می داد « نه ! امکان ندارد  .» و باز می گفت « آخر ، چرا ؟ » و نگاهی  گوشه چشمی به زن می انداخت . چه  فکردرستی کرده بود ! تعقیب  پسر به طور قطع  نتیجه  می داد .

  چشم بست ، به امید فردا شب .

 

                                              ***

 

  سر شب  بود  و  پسر گوشۀ هال  تیله بازی می کرد . مرد  به  رختخواب رفت و پتو  سر کشید . صدای نرم باز و بسته شدن در را که شنید سر در آورد .

 زن اشاره  می زد « هیس! »

مرد پچ پچه کرد « صبر می کنم کمی دور شود . نترس ! می دانم کجا می رود . »  و به یاد شبح رودخانه راه افتاد .

  پانصد  قدم  پایین تر ، کنارۀ  پیوستگاه  دو  رود ، بیشه ای  بود از  بوته های  آخر بهار .  مرد از کنارۀ  رود ، لا بلای گله و بوته ها  گام  برمی داشت و سایۀ  پسر را می پایید.

 ماه  شب  چهارده  درخششی  دل نواز داشت  .  ماه  دیگر ،  لغزان  در آب  زلال ، محصور در بیشۀ کوتاه  کناره از یک سو و توسکاهای  بلند میان دو رود از سویی دیگر ،  مرد  را به  رؤیا  می خواند  .

  تکیه  به  صخره ای داد و نشست . به یاد شایعۀ شبح افتاد ، و به یاد پسرش ، که دمی  فراموش  کرده بودش .

 پیش خود گفت « پسرمن ؟ آخر چرا ؟ »

  ناباور بوته ها را کنارمی زد ، پیش می رفت ومدام ازخود می پرسید « آخر، اینجا برای  پسری پنج ساله چه جاذبه ای دارد ؟ »

از پشت درختچه ای پسر را زیر نظر گرفت ؛ همان شبح لابلای  بوته ها !

  سرانجام  توانست  پیش برود . ابتدا  از دور پسر را صدا زد ، آرام  و  نرم  که نترساندش .

پسر به  ماهی خیره شده  بود  که با جنبش نرم  آب می رقصید ، انگار دنیایی  دیگر داشت ، در دل رود .

دست پدر که بر شانه اش نشست بی آنکه منتظرپرسشی بماند ، گفت « من ماه را دوست داشتم ! » خم شد ، قلوه سنگی برداشت و پرتاب کرد .

 سنگ به صخرۀ روبرو خورد  و شلپی میانۀ رود افتاد . آب متلاطم شد و ماه تاب دار کژومژ جنبید و درهم  شکست .

پسر دست در دست پدر به خانه بر می گشت .

 

                                               ***

 

بیرون رفتن شبانۀ پسرک  تکرار نشد ، شایعۀ شبح کم کم از زبان ها افتاد. اما گاهی زن و مرد پچ پچه می کنند « یعنی چه من ماه را دوست داشتم؟ »

 

                     

                                                          امیرمحمد اعتمادی       21/3/79

 

نوشته شده توسط امیرمحمد اعتمادی در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 20:44 | لینک ثابت |
 
business article