مارها تشنه اند منتشر شد
نویسنده : امیرمحمد اعتمادی . ناشر : نشر آگه
توضیح نویسنده در معرفی رمان :
مارها از بدو آفرینش دو دسته بوده اند :
دسته ی اول مارهای خانگی ، جنگل نشین و معدودی از مارهای کوهستان که همواره دوست آدم بوده اند و رام ...
دسته ی دوم مارهای هرزه گرد ، بیابانی و صخره نشین و ...
دسته ی اول همزیست و یار آدمند ، اما دسته ی دوم کینه ورزند و از هر فرصتی سود می جویند که نیش بزنند و آدمی را هلاک کنند و وای از آن روزی که تشنه بمانند .تشنه مار...
سیوگ اما خانگی است . هم خانه ی " آینه " دخترکی که دچار بیماری لاعلاجی شده و ... مگر آنکه نوشدارو ...
سیوگ سر در چنبر به ملافه ی سفید می نگرد و ...
در یک سو خشم مارهای بیابانگرد وحشی است و مجازات ... و درسوی دیگر آینه و دلنشینی جست و خیزش در خانه که بهشت را پیش چشم می آورد ...
نه ، از خشم مارها چه باک ! عزم جزم می کند و... اما...
مارها تشنه اند عشق یک مار را به دختری به نام آینه روایت می کند .
فروش در کتاب فروشی های معتبر تهران و مراکز استانها و فروشگاه اینترنتی www.adinebook.com
یک توصیه : در صورتی که از مار هراس دارید هنگام خواندن این رمان احتیاط کنید.
بخش اول رمان
سالها در آن خانه زندگی کرده بود .لای دیوار لانه ای داشت ، جادار و پیچ در پیچ . پشت صندوق چوبی دود گرفته ای که هرگز جابجا نمی شد ، وجبی بالاتر از کف اتاق ، سوراخی بر دیوار داشت ، راه عبورش. می توانست از گرمای اتاق هم استفاده کند ، حتی همان جا کمین می کرد ، سر بیرون می داد و حشراتی را با زبان دوشاخه اش می گرفت و می بلعید .سوراخ دیگری نیز به پشت خانه راه داشت . گهگاه چرخی در باغ و مزارع اطراف می زد و شکاری به چنگ می آورد : موش ، داروگ ، گنجشک و پرندگان کوچکی نظیر آن .
دسترسی به آب هم داشت . باران در کوهستان زیاد می بارید و چاله چوله ها پر بود . حتی تابستان ها برای سیوگ مشکلی پیش نمی آمد .پای ایوان چاله ای داشت که نیمه ی شکسته ی کوزه ای در آن کار گذاشته بودند و هر روز پر از آب می شد ، برای مرغ و خروس پیرزن و برای گنجشک هایی که سراسر روز جیک و جیک شان بلند بود و شب لابلای سرشاخه ها به خواب می رفتند و سیوگ گاهی که گرسنگی فشار می آورد ، می خزید ، گنجشکی خفته را به دهان می کشید ، می بلعید و پس از ساعتی پرهایش را قی می کرد ، اما هرگز به مرغ و خروس یا جوجه های نوپای پیرزن دست درازی نمی کرد . خود را از اعضای خانه می دانست و چنین عملی را هیچ خانه ماری مرتکب نمی شد .
اما این تابستان خشکسالی بیداد می کرد . از مرغ و خروس پیرزن که چیزی نماند . گنجشکان خانگی پر کشیده و رفته بودند . ته کوزه ی پای ایوان غبار گرفته بود. خود پیرزن هم به دشواری آب گیر می آورد. به خصوص از وقتی که نوه اش دچار آن بیماری شده بود.بیماری ریشه دوانده ، شب ها دخترک را به تب و هذیان می انداخت و پیرزن تا می توانست پاشویه اش می کرد . این آب باید از جایی تامین می شد . پیرزن که توانایی اش را نداشت هر ساعت کوزه بردارد و به پری چشمه برود . هر وقت بهمن را کوزه به دست می دید سر به آسمان می گرفت و می گفت « پیر بشوی پسرم.الهی از جوانی ات خیر ببینی . الهی ! »
فقط پری چشمه آب داشت که سیوگ نمی توانست برود . چرا که یقین داشت دچار آدم می شود و این یعنی ... در زندگی درازش آموخته بود از آدم جماعت پرهیز کند، هرگز در دیدشان قرار نگیرد وگرنه سرش را به باد خواهد داد. ادم حتی از رقیبی که برای تصاحب لانه و محدوده اش می آمد خطرناکتر بود . چندین بار از دست آدم ها گریخته بود، حتی یک بار مرگ را به چشم دیده بود .پسرکی سنگ لبه تیزی را به سر سیوگ نشانه رفته و با تمام توانش پرتاب کرده بود که با خوش اقبالی جان در برد. تکه ای از پوست سرش کنده شد و گریخت و لا به لای خار بوته ها پنهان شد . اما هرگز فراموش نکرد و نمی کند که آدم ها آماده اند سرش را به سنگ بکوبند .
به خصوص که از شدت سیاهی برق می زد . از دور جلب نظر می کرد و به هیچ طریقی نمی توانست پنهان بماند . باز اگر مثل آن جفتش چند خال زرد روی سر و گردن داشت می توانست لا به لای علف های خودرو بگذرد و خود را به پری چشمه برساند ، اما با آن سیاهی یک دست شبق گونه هیچ امیدی نبود . رنگ و هیبتش در نگاه هر آدمی هراس آور جلوه می کرد ، سمی و مهاجم.
سمی بود ، زهر چکیده اش را از قوی ترین زهرها می د انست ، ولی مهاجم ؟ هرگز . چطور می توانست مهاجم باشد در حالی که در خانه ی آدم ها زندگی می کرد ؟ اصلا تهاجم مغایر بود با خلق و خوی مسالمت جویانه اش که همواره می کوشید با آدم های خانه روبرو نشود ، که مبادا به وحشت بیفتند .با این حال می دانست او را مهاجم می دانند و تا ببینند حمله می کنند.
و شب .خطرش بیشتر از روز بود. با آن همه سگ و شغال و گرگ که همه جا پراکنده بودند و حتی پرندگان تیزچنگ شب پرواز ، با چه جرئتی آن همه راه را برود و برگردد ؟ به خصوص جغد بزرگ کوهستان با آن جیغ نخراشیده اش . جغدی که از آسمان هو می کشید و فرود می آمد مانند بلای آسمانی نازل می شد ، چنگ به کمره اش می انداخت ، بالا می کشیدش و رها می کرد . سپس با خیال راحت به سراغش می آمد. لاشه را به چنگ و منقار پاره می کرد و تکه تکه می بلعید . بلایی که سر بسیاری از مارها آمده بود . اما سیوگ می دانست چگونه خود را حفظ کند . حتی برای سیر کردن شکمش می کوشید از لانه دور نشود . همان اطراف شکاری می کرد و به سوراخ می خزید.
با وجود این همه خطر از رفتن به پری چشمه چشم پوشیده ، ناچار بود به آب ذخیره ی پیرزن دستبرد بزند،...

