« سرایش یک اسب در شش گام »
« ۱ »
چشم بسته خواب نیست؛
اسب سیاه و مرتع سبز و جاده ی سپید
و چه تاخت و تازی ؛
شانه ی خیال و
تنگه ی عشق و
من ،
چارنعل !
« ۲ »
خال خال طلای یال
طعنه می زند تا سرایش سرودی
چه سرودی ؟ چه سرایشی ؟ چگونه ؟
چابک سوار گرده ی بادم من !
اسبم را بسرایم ؟!
« ۳ »
شیهه شوریده مشوش
که بگویم باید شعری
بال بال می زنم تا اوج
اسبم ،
اسبم را خواهم سرود !
« ۴ »
پنجه در خوشه ی طلا می کشم
مستامست
پلک سنگین
سقوط نزدیک
سم ضربه ای مانده
می سرایم !
اسبم را
شیهه شیهه،
یال یال
می نوازم !
« ۵ »
آشفته خرمن طلا و نوازشی
چشم بسته دارم به تارتار یال
سرود و سرایش هیچ
خریطه ی اندیشه ام تهی
من و بال و
اسب و باد
سم به سم
« ۶ »
اسبم سروده شد !
۸۰/۱۰/۲۴
امیرمحمد اعتمادی
« ۱ »
چشم بسته خواب نیست
...
« ۲ »
خال خال طلای یال
...
« ۳ »
شیهه شوریده مشوش
...
« ۴ »
پنجه در خوشه ی طلا می کشم
مستامست
...
« ۵ »
آشفته خرمن طلا و نوازشی
...
« ۶ »
اسبم سروده شد !
۸۰/۱۰/۲۴
امیرمحمد اعتمادی
