« شناسنامه »
من ؛
امیرمحمد !
پدرم ؛
بسته ی صخره های تنگه ی عشق و غرور
که در نم بارش مه پوش مات
تنها تنها
خیال انگاره می زد
بافه بافه ، اشک اشک
عقیق می بافت
دلخوشی رهگذران.
مادرم ؛
جوبارک لرزان و خرد
که از زمهریر ژرف تنگه تا هرم بلند نیمروز
شبنم شبنم نشتاب شد
عقیق مات پیشانیش را
به خیزابه های پسین گنگ سپرد
و
حسرت حسرت نگاه غرقه ساخت
بدرقه ی راهش.
سالهاست ؛
در ساحل بهت و
حیرت شن زار
غرش به غرش ، موج موج
سر می گردانم
و طعم دور قطره اشکی گرم را
ریسه ریسه ، پشته پشته
خیال می پیمایم
رهگذرم من.
امیرمحمد اعتمادی
