تبليغاتX
دایره ی افسون

 

 حال که بوسه ی سبز فروردین

      بر لب رنگ پریده ی طبیعت نشست ،

 خونی تازه به جریان انداخت و زنشی مالامال،

     بد نیست من هم دست به دامن عشق شوم !

 از این رو داستانی تقدیم می کنم سراسر عشق، 

     یا اگر صلاح دانستید بگویید « داستانی عشقی  » :

             

               « صلا ی عشق  می زند  کوه »

 

سخت بود باورش !

کوه سخن بگوید ؟ آن هم چه ؟ گلایه ؟ ناله از تنهایی ؟ غریب  بود  و رنگ و راز فریب داشت .

هوا گرفته بود و مات. لکه های ابر خسیس آبی رنگ پریده را جابجا پینه کرده بود . سنگ و صخره و دار و درخت غبارآلود و علفها پرسوخته .

 راهی پر گرد و خاک  بود و شیبی داشت نفس گیر . دهانم کف کرده و لب به لب چسبیده بود . یا ل گردنه در سایه ی نارسای صخره ای که  اریب  از دل  کوه  بیرون  زده  بود  پناه گرفتم  تا سپری باشد  در مقابل گزش خورشید آن عصر.

خواستم آبی از قمقمه بنوشم ،نگاهم  به نی افتاد که سر از کوله پشتی بیرون داده بود . به خنده افتادم ؛ چه خوش خیا ل!  نی که تنها  نمی نوازد ، همدم می طلبد . همدم؟! نی نوازی نمی دانستم ، اما شده بود همراه  همیشگی ام ، گاه  و بیگاه به لب می کشیدم به امید  نوایی  .

 دقیقه ای با نی کار کردم . کار که نه ، کلنجار رفتم ! آخر ، کار کردن با نی  رسم و راهی دارد ؛ همدمی ، همگامی ، همزبانی... اما هیچ نمی شناختمش  و...نی هم با من بیگانه  بود ، وگرنه که نمی گذاشت عذاب بکشم . اصلا من هیچ ، خودش از تنهایی در می آمد و دمی می گرفت !

این باور امروز من است . آن روز که نمی پذیرفتم یک جسم بی جان مثل نی، یا همان کوه که ناله و فریادش را شنیدم ، تنهایی را درک کند و شاکی هم باشد! برای نی تنها بودن یا میان جمع افتادن چه توفیری دارد ؟ یا همان کوه ، اینکه تنها در دشتی ایستاده باشد یا دوش به دوش  کوه های دیگر ؟

 هیچ درک نمی کردم . قوز کرده در سایه ی کوتاه و کژ ، لب به نی سپرده بودم؛  خاموش .

غرشی ! غرش نه ، ناله ، فریاد ، شیون ، بله! شیونی بود گلایه آمیز و لبالب از حزن :

« آی رهگذر ، آی ! آی !»

تکانی خوردم ؛ مرا می گوید ؟ دوزانو زدم و دست دور دهان فریاد کشیدم :

« که هستی ؟ چه می خواهی ؟ »

خنده ای غرید و مو بر تنم جاج کرد . از این دست خنده های آشنا نبود ، سنگ و ریگ تا دل کوه به لرزه افتاده بود :

« آی رهگذر ، آی ! باورم کن ، کوهم من ، کوه ، کوه ، ... »

هراسی تا دل و جانم رخنه کرد  ، به خود نهیب زدم که حیله ای در کار است . رندی آن پس و پشت پنهان شده که بترساندم . از همین  شوخی های  بی مزه. فریاد کشیدم :

« کجا مخفی شده ای ؟ بیا بیرون ! »

صدا یک باره نرم شد . دیگر آن غرش نبود که در و دشت را به لرزه می انداخت.  نوایی زلال داشت و زنشی دل انگیز . انگار آینه ای به تپش نشسته بود :

« هرگز باور نکرده ای ، نمی کنی هم ، نه ! » فرو نشست و پس از درنگی در آمد : « نه ! نتوانستی ، نخواستی ، نمی خواهی هم ، نمی خواهی هم . »

هراس ، وحشت ، دهشت ... هیچ نمی توانند بیانگر حال من باشند ، هر واژه و ترکیب دیگری هم . لرز لرزی پیکرم را فرا گرفت . چرا که باور کردم و در دل گفتم ؛ خود کوه است ! و چگونه در مقابل کوه سخن گو دل و جرئت نبازم ؟ اما باز بر خود مسلط شدمو گفتم ؛ ساده است! این گوشه کنار مخفی گاهی است . چند واژه ی عجیب و غریب هم سر هم می کند که دچار توهم شوم . دستش را خوانده بودم .اما باز تن لرزه آمد . صدای تپش دار از دل کوه  می آمد : « قرن ها چشم به راهت بوده ام ، و به دنبالت ، به دنبالت! »

قرن ها ؟! فقط  سه دهه سن دارم ! و تازه ، چه کسی دنبالم بود ؟! کوه ! آخر، با کدام پا و کدام چشم ؟ و با کدام زبان سخن می گفت ؟ مهم تر اینکه چه انتظاری از من داشت ؟ نه ! حنایش رنگی ندارد . فریاد کشیدم « بس است دیگر ! خودت را نشان بده . »

تپش صدا بی اعتنا به حرف من ادامه داشت « چند بار دیدمت و هر بار اما ، رو گرداندی و رفتی ، دور ، دور  ...»

شعر می گوید !؟ اما کوه شاعر که شنیده است ؟ یقین کسی ریشخندم می زند لابد تنهایی و نی ام را به حساب شاعرانگی گذاشته است .قهقهه سر دادم و همزمان در تلاش بودم مچ اش را بگیرم که حالی اش کنم دل به نیرنگی چنین آشکار نباخته ام ، اما چشم چرخاندن سودی نداشت. باز گوش سپردم تا شاید صدا راهنمایی ام کند :

 « به صورت های گوناگون . »

جهت مشخصی نداشت . تندر وار از هر سو می آمد و کوه و دره را مالامال  می کرد :

« اما همیشه ناباور ، همیشه ناباور. »

و این بار نهیبی شنیدم :

« تو سرگردانی ، رهگذر ! سرگردان و تنها ، تنها. »

صدایم در آمد :

« گوشم از این حیله ها پر است . رک بگویم ؛ گول چون تو دغلبازی را نخوردم و نمی خورم هم!»

« آری رهگذر...  ناباور ، ناباور !»

طنین خنده ی لرزانم در کوهستان پیچید .می کوشیدم  بی اعتنا نشان بدهم .

«  باورم کن رهگذر ، فقط یک بار ، یک بار! »

به التماس افتاده ! خواستم  آزمایش کنم و این  بار وارد بازی اش شوم  ، اما طوری که خیال نکند گولش را خورده ام ، آمیخته با پوزخندی گفتم « گفتی چند بار دیدی ام . بگو کجا ! »

موزون تر از پیش گفت :

« یک بار در دل سنگین و سخت صخره ای ، صخره ای . »

شعر زیبا می سراید !   کوشیدم صدای خنده ام را بالا ببرم .

تپش ناله اش بلند تر آمد :

« یک بار نیز در طنین عطر یاس وحشی ، مانده در چنگ نسیم سحری ، چنگ نسیم سحری . »

بادی وزید و سوزشی داغ بر چهره ام  دواند . غباری از گوشه ی صخره  به آسمان رفت .

 رفته رفته شعرش را کامل می کرد :« یک بار هم در گفتگوی سنجاقکی خسته از پرواز با سنگ پشت متعجب ، در کنار جویبار ،  کنار جویبار. »

چشمم به جوبارک ته دره افتاد و به سوسوی آب باریکه اش. لرزشی منجمد کننده در پیکرم دوید . نزدیک بود باور کنم ! اما به خود گفتم ؛ هرگز هیچ کوهی سخن نگفت و نخواهد گفت ، شعر که جای خود دارد . و کوشیدم بی اعتنا نشان دهم و خنده بلند بزنم :

« می دانم ، می دانم ! »

« نه ، نمی دانی . هیچ نمی دانی ، هیچ ، هیچ! » و  قهقهه ای لرزان و مظطرب به دنبالش آمد که گزش و دردی نا شناخته در سینه ام دواند . دور خود می چرخیدم و می شنیدم :

« باور نمی کنی ... ؟ بخت بد را چاره چیست ؟ نیست، نیست ... »

در مانده بودم و حیران ؛ راستی کوه است ؟!

و غرشی سرتاسر کوهستان را پر کرد . انگار گریه ای بود همراه  تن لرزه ای :

« تنهایی ! از روز ازل تنهایی ، بر پیشانی من حک شده است ، حک شده است . » همزمان از  قله ی پر شیب دانه ریگی چند سرازیر شد و پشت صخره آرام گرفت .

کوله ام را به دوش کشیدم و یک نفس دویدم . تپش صدا به گوش می آمد :

« آی رهگذر ! درنگی ...  یک دم ... یک دم... » پس پس که نگاه انداختم نی ام را تکیه داده به صخره دیدم  و کوه را که انگار زیر گزش خورشید سرخ به گریه نشسته بود .اما جرئت بازگشت نداشتم .مگر آدم چقدر تحمل دارد ؟

فریاد دلخراش کوه اندک اندک گم  شد . در باریکه راهی نشستم و به خود گفتم ؛ کوه حق دارد! تنهایی وحشتناکی است . اما به خوش باوری خود خنده ای زدم و ماجرا را به فراموشی سپردم ، تا هفته ی گذشته که صفحه ای از روزنامه ی عصر در دست داشتم و بی اختیار مجذوب خبری شدم ؛ ریزش کوه و تشکیل دریاچه ! خبر نگار شاعر مسلک نوشته بود :

 

کوهی فرو ریخته و ته دره سدی ساخته است . جوبارک پشت سد که چشمه اش از دل صخره می جوشد اگر چه آب باریکه ای است دریاچه ای را لبالب کرده است که دوست داران طبیعت را فرا می خواند .

به دیدنش شتافتم . خودش بود . آشنای من ، کوه سخن گو ، شاعر و شاکی از تنهایی که حالا دریاچه ای شیرین در آغوش داشت ، ژرف ، زلال و کبود . نسیم خنکی سطح آب را لشت می داد و وافت می گرفت .

هوس کردم شعر آن روزش را پاسخی بگویم . جا پا محکم کردم . دست دور دهان، صدا بلند کردم و طعم طعنه دادمش:

« آغوش دریاچه خوش است ؟! »

طنین صدای من در کوهستان پیچید «...دریا چه خوش است ؟... چه خوش است ؟ ...خوش است ؟ ...خوش است ؟... است ؟ ...است ؟ ... » 

 موجی از دل دریاچه خیز بر داشت و نرم بالا آمد .

 

                                           پایان .

 

                                                                              امیرمحمد اعتمادی

 

 

پانوشت :

از جاده ی هراز که به مازندران می روی ، میانه های راه و سمت چپ ات دریاچه ای می بینی . سالیان سال دره ای خشک بود . تنهایی که فشار آورد ، کوه پاره پاره ...

                                      

 

نوشته شده توسط امیرمحمد اعتمادی در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 22:25 | لینک ثابت |
 
business article